علاج ضعف دل ما کرشمه ی ساقی است...
عنوان سمینار " دیدگاه کارشناسان در مورد کار و تحصیل در افغانستان " بود
که یک تیم 14 نفره از وزارت کار و امور اجتماعی افغانستان دعوت شده بودند به علاوه اینکه یک خانم و آقای ایرانی هم آنها را همراهی می کرد..
شروع سمینار با 40 دقیقه تاخیر همراه بود. در ابتدا از بین مهمانان یکی از خانمها بلند شد و شروع کرد به توضیح اسلایدهای از پیش تهیه شده. در حالی که قرار بود فقط 20 دقیقه عرض کوتاهی داشته باشند نمی دانم چرا یک و نیم ساعت طول کشید! آن هم فقط توضیح ساختار اداری وزارت بود که فکر میکنم فقط همکارانش از حرفهایش سر در آوردن...حالا لهجه غلیظ ایشان بماند که ما تا می آمدیم کلمه قبلی را بفهمیم جمله بعدی تمام می شد و ماشالله عجب نفسی داشت...منم که مخم هنگ کرده بود
مثلا همین کلمه "چوکات" هر چی فکر کردم چی میشه یادم نیامد از دور و بری ها هم که پرسیدم آنها هم نمی دانستند ، با خودم فکر کردم که شاید منظورش همان "چارت" انگلیسی باشد...البته آخراش که چند کلمه انگلیسی پراند فهمیدم که نه اینقدر ها هم پرت نیست. به قول خودش باید از نالج و اسکیل خود برای پیشرفت افغانستان کمک بگیریم ، فقط نفهمیدم چرا هر وقت می خواست برای اسکیل مثال بزند ، اسکیل زبایی یا همان آرایشگری را مثال میزد ، نمیدانم شاید تاثیر آن بر اقتصاد افغانستان خیلی زیاد هست و ما درک نمی کنیم یا شاید هم رونق بازار را به دست گرفته، البته از ظاهر خانمه احتمال دوم صحیح تر به نظر می رسید...یا مثلا وقتی کلمه "جریان" را با کسره تلفظ می کرد یاد لهجه مشهدی ها می افتادم ، ولی نفهمیدم ایشان طی همین چند روزی که به مشهد آمدند از لهجه مشهدی ها تاثیر گرفتن یا لهجه ی خودشان همین طوری هست....سخنرانیش هم بیشتر ازاینکه سخنرانی باشد حالت کنفرانس داشت مخصوصا اینکه موقع صحبت با نگاهش کلیک کرده بود روی آقاهه ی ایرانی ، انگار که این جمعیتی که مقابلش نشستند همه کشک تشریف دارن...
خلاصه بگذریم، چیزی که تا آخر همایش و تا الان برایم به صورت یک ؟ بزرگ در ذهنم باقی مانده مهمانان خانم بودند ، آنها که شال و مقنعه شان تا نصف سرشان بود ، چرا بالای سرشان یک گیره روسری بزرگ زده بودند؟
شاید البته شاید برای اینکه بیشتر از این عقب نرود و موهای پریشان شان تماما دیده نشود...مخصوصا این سخنران اول که چند لاخ مویش مدام جلوی چشمش میامد و بعد آن را با عشوه ی خاصی با سرانگشتش کنار میزد...اعتماد به نفسش هم که در حد المپیک بود و خیلی هم احساس با کلاس بودن می کرد...آخرش هم که می خواست از تریبون دل بکند گفت: اگر برایتان سوالی پیش آمده چنانچه سواد دارید متانید در ختم سوال کنید.
این حرفش دیگه آخر توهین به حضار همه لیسانس و فوق لیسانس بود!!![]()
بعدش هم نمیدانم چرا همه همکارانش برایش کف زدن شاید چون آنها همان را هم بلد نبودن ، شاید!
نفر بعدی اقای جمشیدی و البته تنها هزاره ی تیم شان بود ، بسیار عالی مختصر و مفید صحبت کردند و به نوعی آبروی همه شان را خرید و البته ما رو!!![]()
سخنران بعدی آقایی از قندهار بود. بنده ی خدا حتی زحمت نداد آدامسش را از دهانش در بیاورد ، صدایش هم جان میداد برای دوبله ی فیلمهای هندی ، البته از نظر محتوا سخنرانی شان تقریبا خوب بود.
سخنران بعدی هم که اصلا قصد سخنرانی نداشت ولی نظرش عوض شده بود که عرض ارادتی کوتاه به حضار داشته باشد ، تا آخر همایش وقت همه رو گرفت...یک خانم هراتی مسن با صدایی گرفته و آرام و با حرف هایی کاملا تکراری!!!![]()
چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می کرد ، لباس خال خالی اش بود که از زیر چاک مانتویش پیدا بود، با خودم فکر کردم امکان ندارد که شخصی اینقدر شلخته مقابل این جمعیت حاضر شود ، پس حتما این یک نوع مد لباس در افغانستان هست و ما خبر نداریم...از همه عجیب تر احساس صمیمیتی بود که با همه میکرد مثلا موقع پاسخگویی به سوالات همه رو با لفظ "بچم" خطاب می کرد آن هم در یک چنین همایش کاملا رسمی!!![]()
نفسش هم که از جای خیلی گرم بلند می شد، مثلا می گفت:"شما در اینجا احساس غربت نکنید ، شما با روح آرام درآغوش کشور برادرتان زندگی می کنید " ...احساس کردم که قراره ما اینجا بمیریم بلکه روح مان آرام بگیرد!
حرفهایش هم که فوق العاده خاله زنکی بود ، خداییش اگر زنهای همسایه ی ما دور هم بنشینند از اینها تخصصی تر حرف می زنند...![]()
نمی دانم آنها که اینقدر دم از ادامه تحصیل و کسب مدارج عالیه می زدند ، چرا خودشان تحصیلات آکادمیک نداشتند، من که فکر نمیکنم از 12 پاس آن طرف تر رفته باشند!![]()
موقع جلسه پرسش پاسخ هم که اصلا متوجه سوال نمی شدند و فقط فک میزدند ، همش وسط حرف همدیگر می پریدند ، جوابهای کاملا نامربوط می دادند و آخرش هم میگفتن امیدوارم به مقصد خود رسیده باشید..از همه بدتر وقتیکه پاسخ درست نمی دادند آقای ایرانی جواب میداد ، انگار که او افغانستان را بهتر از این سیاه لشکر می شناخت! البته به استثنای آقای جمشیدی که خوب ظاهر شدند هم موقع سخنرانی و هم برای پاسخگویی!![]()
یک بار هم که یکی از دانشجویان در ابتدای سوالش گفت: " ما از محیط افغانستان دور هستیم و ..." خانمی که پاسخگو بود فکر کرد که فاصله ی خودش دوره ، به خاطر همین مستقیم رفت جلوی پای دانشجوهه ایستاد که جواب بده
....این نشون میده که اینها چه قدر به سوالات خوب گوش می دهند!!!
از همه فجیع تر ، پذیرایی بود که کیک و آبمیوه ها را از داخل جعبه ، خود مسول پذیرایی به دست افراد می داد...
حالا ما که هیچ از اولش بهمون خوش نگذشته بود این هم روش ، با مهمانان هم همین کار را کردن...شاید فکر می کردن اگر تعارف کنن ممکنه کم بیاد...
نتیجه همایش : یک عده مرفه بی درد و به دنبال شهرت ، فقط قصد خودنمایی داشتند و خلاصه فقط برای تفریح آمده بودند و بس...
ما هم که نصف روزمان هدر رفت...![]()
کسی که عشقش شراب هست و زن هست و مخدر...جایی برای عشق تو ندارد.
انسان فحاش ، طاقت درک واژگان پر معنای تو را ندارد.
تو از آب و آینه هم صاف تری...اما او هیچ وقت طعم صداقت را هم نچشیده.
فرشته ی خوبم!
از این دیو بر حذر باش ، مبادا این دیو پلید تو را بفریبد ، مبادا دامن پاک تو را به سیاهی آلوده کند چرا که دیو طاقت دیدن خوبی های تو را ندارد .
او برای تباهی تو کمین کرده است چرا که وجود بی آلایش تو همیشه او را آزار می دهد
این دیو فرشته نماست نه فرشته خو....
فرشته ی پاک من، تو آنقدر معصومی که معصومیت تو وجود مرا به درد می آورد...
گوهر پاک وجودت را به ارزانی مبخش ، این زمینیان دیو نما عاجزتر از آنند که تو را درک کنند و گرنه شأن تو بالاتر از این هاست...
فرشته ی من سعی کن بفهمی که دیو همیشه دشمن فرشته است......
خلاصه زودتر از وقت هم بلند شدم...مثلا المپیاد علمی بود...البته انگیزه من از حضور در جلسه فقط برای بالا بردن آمار شرکت کننده ها بود...![]()
قبل از شروع آزمون همه ی استرسم از این بود که چرا استرس ندارم....مخصوصا با بگو و بخندهای قبلش که کلا حال و هوای آزمون رو از ما گرفته بود و دیگر حتی استرس بی استرسی را هم نداشتیم...بیچاره بقیه شرکت کننده ها با این روحیه ای که ما داشتیم ، به ما به چشم رقبای سرسخت خودشون نگاه میکردن...این وجود بی استرس ما برای آنها استرس ایجاد کرده بود...![]()
البته از ما بی استرس تر دوست عزیزمان بود که زحمت از خواب بلند شدن رو هم به خودش نداد...![]()
به امید صعود به مرحله ی دوم المپیاد![]()
روزی جامی با جمعی به جایی می رفت، خاکی(شاعر) او را دید و بر سبیل شوخی گفت:«خران طوس به کجا می روند؟»
جامی گفت: «خاکی نرم می جویند که بر آن غلطند.»![]()
خلاصه دیروز بعدازظهر همه با هم رفتیم سینما و جای همه ی دوستان خالی (ولی ما جای همه ی شما رو پر کردیم) ، فیلم به رنگ ارغوان رو تماشا کردیم...از بس که فیلمش قشنگ بود دلم نیومد که نگم...
یه وقت نگین کار این ارغند شده سینما رفتن و فیلم تعریف کردن!!![]()
توصیه میکنم از دستش ندهید و حتما نگاهش کنید...![]()
موضوع فیلم اشاره ای به نیروهای اطلاعاتی ایران داره...من که اصلا فکرش هم نمیکردم تا این حد سری باشه ، مخصوصا اینکه خیلی به آن نپرداخته بود و در حد یه اشاره بود....اما از قدیم گفتن"العاقل بالاشاره"....
و این فیلم زنگ خطری بود برای همه ی ما...مخصوصا ما دانشجویان خارجی مقیم ایران!![]()
سلام دوستان!
حدودا یه ماهی می شه که از شرامتحانات خلاص شدیم و درگیرپایان نامه و این جور مباحث شدیم
و از قرار معلوم تعطیلات نوروزی سال جدید را هم باید صرف این پایان نامه کنم بلکه تمام شودو بعد چهار سال نفس راحتی بکشم
.....
خلاصه این ایام یعنی پایان امتحانات و نوشتن پایان نامه برای ما حکم تعطیلات رو داشت که تصمیم گرفتم چند روزی در منزل باشم و به استراحت و مطالعه و کارهای عقب مانده م بپردازم
...........اما این تصمیم هم مثل دیگر تصمیمات من نقش بر آب شد حیف که مجال آن نیست که بگویم چه ها بر من گذشت.....هر روز مهمان سرزده و هر شب مهمانی و هر ساعت تحمل سر وصدای خواهرزاده ها که خانه ما برایشان از هرپارکی راحت تر و فراخ تر و آزادتره
، سرویس دهی به همسایه ها ، یکی قابلمه میخواد یکی آچار میخواد یکی نون میخواد یکی هم خودمون رو میخواد البته فکر بد نکنید ما رو به عنوان معلم خصوصی برای بچه های تنبل درس نخوان و تجدیدی می خواستن....این مدت منشی تلفنی هم بودیم از پاسخگویی به تلفن منزل تا گوشی های جامانده و آیفون و...
چند روزپیش هم یکی از اقوام شریفمان که رد کردنش هم ممکن نبود ما را برای خرید نوروزی اش دعوت کرد هر چی هم گفتیم که ما بی سلیقه ها رو چی به این چیزا ، قبول نکرد که نکرد........خلاصه وقتی رفتم سر قرار ، چشمتون روز بد نبینه که دیدم به جز من چند نفر دیگر هم الاف شده بودن.....به هر طریقی بود رفتیم و خریدها رو کردیم وبعد ما رو مثلا ناهار دعوت کرد و بهمون یه ساندویچ داد اون هم بعد اون همه خستگی و الافی ....اما قضیه به اینجا ختم نشد بعدش ما قربانی نقشه ی از پیش تعیین شده ی آنها شدیم و ما را با زور و اصراربردن سینما....اما بدترین قسمتش وقتی بود که ملت بلیط سینما و پذیرایی رو مهمون ما شدن.
.......و بالاخره بعد از تماشای فیلم ،
شب رسیدیم خونه.
حالا همه ی اینها به کنار از فیلم براتون بگم.......اسمش برخلاف محتواش قشنگ بود.....اسم فیلم حلقه های ازدواج بود.......فیلمی کاملا خنک (فکر کنم در دمای 50 درجه زیر صفردرقطب شمال تهیه شده بود)، فوق العاده مسخره ،آبکی ، مضحک ، بی مفهوم ،فکر کنم کارگردان مثلا می خواسته فیلم طنز بسازه اما زده بود آبروی هر چی طنزه برده بود.![]()
و اما نتیجه ی اخلاقی اینکه هیچ وقته هیچ وقته هیچ وقت اینقدر جان نثاری از خودتان به خرج ندهید حتی برای شریف ترین اقوام تان!!!!![]()
الماس حاصل فشار بیش از حد است ؛
فشار کمتر بلور
و کمتر از آن زغال سنگ را پدید می آورد.
اگر باز هم فشار کم شود ،
حاصل چیزی جز سنگواره ی برگ ها یا زنگار ساده نخواهد بود.
"فشار" می تواند
شما را به موجودی ارزشمند بدل کند؛
موجودی شگفت انگیز ، کاملا زیبا و بسیار محکم.
